مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
15
زينت المجالس ( فارسى )
پريشان نشاند و مدتيست كه اينطايفه در آنحصارند و پادشاه وزير را فرمود كه با فوجى از سپاه متوجه بآنطرف شده شر دزدانرا دفع نمايد وزير گفت چنان كنم اگر خداى تعالى نصرت ارزانى فرمايد بختآزماى ازين سخن در خشم شده گفت دو سه نفر دزد بيابانرا چه قدرت باشد كه تو اتمام مهام ايشان را بنصرت خداوند حواله مينمائى وزير گفت اى پادشاه نصرت و ظفر بكثرت حشم و لشكر نيست بلكه باراده و تقدير ملك مدبر است بختآزماى بانك بر او زده فرمود تا او را بند كردند و گفت من بروم و ايشانرا بياورم و سياست كنم و اگر خدا مرا نصرت ندهد چون بختآزماى لشكر بدر حصار رسانيد سانوح با ياران خود گفت اگر در محاربه تقصير كنيم بيگمان كشته گرديم صلاح بر آنست كه توكل بر عنايت الهى نموده بهيئت اجتماع متوجه خصم گرديم تا اگر كشته گرديم منسوب بتقصير نباشيم و بيكبار از حصار بيرون آمده حمله بردند و حشم پادشاه مصر روى بهزيمت نهادند هرچند كه بختآزماى نعره زد كه شرم نداريد كه از پيش دزدى چند ميگريزيد بسخن او التفات نكردند ناچار او نيز روى در بيابان نهاده در دامن كوهى بصومعهاى رسيد به استغفار مشغول شد و گفت الهى دانستم كه با عون و نصرت تو موران بر شيران نر غالب آيند و بيمعاونت تو شيران زبون مورانند و بعد از چهلروز كه نالهوزارى نمود آوازى شنيد كه توبهء تو مقبول شد بر سر ملك خود رو و در آن ايام سانوح ملك مصر را در تصرف آورده بود با فوجى از عساكر بطلب بختآزماى ميرفت در اين اثنا بخت آزماى او را پيش آمد چون امراء و سپاه پادشاه خود را ديدند بيتوقف همه پياده شدند و خدمت كردند سانوح را با ياران او گرفته مقيد و مغلول ساختند و بختآزماى بر تخت نشسته بار عام داد و گفت من اعتماد بر خزانه و سپاه كرده پاى از حد خود بيرون نهادم تا رسيد به من آنچه رسيد و چون عنايت ازلى مرا دريافت طريق رشاد يافتم اكنون مرا خداشناس گوئيد نه بختآزماى فصل دوم در معجزات انبيا بر ضمير مستنير فضلاى ايام و ازكياى انام پوشيده نماند كه فرق ميانهء معجزهء انبيا و كرامات اولياء آنست كه معجزه مقرون بتحدى بود يعنى هرگاه كه نبى دعوت رسالت كند و مردم از او معجزه طلبند آنمعجزه مقارن طلب قوم باشد و معجزه خارق عادتيست كه خلايق از اتبان به آن عاجز باشند اما معجزاتيكه از حضرت آدم ظاهر شده چون